چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸۰۸:۰۵:۲۴
×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  چهارشنبه - ۱ آبان - ۱۳۹۸  
it is true
true
false

از وقتی خدمتم تمام شد کارم شده بود با ماشین پدرم بی هدف توی خیابان ها چرخیدن و برای این و آن مزاحمت ایجاد کردن و گناه کردن برایم مثل آب خوردن بود اما نمی دانستم وقتی گناه را دست کم بگیری چه بلایی بر سرت می آید.

تابستان سال ۹۶ بود که دختر جوانی در منزل مسکونی اش به قتل رسید و در حالی که همه چیز نشان از یک سرقت ساختگی داشت اما کارآگاهان با تجربه در زمان کوتاهی راز این جنایت را فاش کرده و پسر جوانی که دختر مورد علاقه اش را به قتل رسانده و متواری شده بود را شناسایی و دستگیر کردند.

متهم پس از دستگیری و اعتراف صریح به قتل دختر جوان درگفت و گویی در دایره مشاوره و مددکاری جزئیات حادثه را تشریح کرد که قطعا خواندن آن که حاوی نکته های عبرت آموز برای قشر جوان است وخالی از لطف نخواهد بود.

یاسین در حالی که بغض گلویش را گرفته بود  با ابراز پشیمانی از عمل انجام شده صحبت هایش را این گونه آغاز کرد : از وقتی دست چپ و راستم را شناختم و به قول پدرم پشت لبم سبز شد رفیق بازی را شروع کردم کارم از صبح تا شب این طرف و آن طرف رفتن با دوستان شده بود و کافی بود بهانه ای پیدا کنم تا از خانه بزنم بیرون و بروم سراغ آنها.

آنقدر دوست و رفیق برایم مهم بود که حتی ترک تحصیل کردم.بهترین دوستم کیوان بود پسری خوش تیپ و جذاب که به خاطر چهره اش مورد توجه دخترها بود.

چند سال از این دوران گذشت و وقتی خدمتم تمام شد با ماشین پدرم بی هدف توی خیابان ها می چرخیدم و برای این و آن مزاحمت ایجاد می کردم تا اینکه اوایل دی ماه بود که با نازیلا توی یکی از همین گشت و گذارها آشنا شدم چند ساعتی با هم توی خیابان ها سرگردان و بی هدف حرکت کردیم و از هر دری سخن گفتیم.

نازیلا ۳۱ ساله بود و سن و سالش از من چند سالی بیشتر بود.اما به من گفت ۲۵ سال دارد و فارغ التحصیل و کارشناس است.گفت که با خانواده اش مشکل پیدا کرده و چند سالی هست که تنها زندگی می کند و شاغل است.عصر وقتی قرار بود از هم جدا بشویم نازیلا جلوی یک کوچه پیاده شدو شماره تلفن خودش را گوشه یک تکه کاغذ نوشت و گذاشت توی جیبم.این اولین باری نبود که از دختری شماره می گرفتم ولی احساس عجیبی نسبت به او به من دست داده بود روز بعد با نازیلا تماس گرفتم رفته رفته تماس ها زیاد شد و ملاقات ها بیشتر…

من تمام پول توجیبی خودم را که با هزار خواهش و تمنا و گاهی دعوا و مرافعه از پدرم می گرفتم برای نازیلا خرج می کردم صدای پدرم هنوز توی گوشم هست که گفت:«پسر مگر من سر گنج نشستم ،هر روز هم ماشین من را می بری باز هم مثل طلبکار ها یقه من را می گیری و پول می خواهی ،پسر سن و سالی از تو گذشته همه هم سن و سالای تو الآن برای خودشون نان آور یک خانواده هستند،تا کی می خواهی دستت جلوی من و مادرت دراز باشد؟ اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود.

این رفت و آمد من با نازیلا چند ماهی ادامه داشت تا اینکه ظهر گوشی تلفن من به صدا در آمد با حک شدن اسم نازیلا روی صفحه تلفن به سرعت گوشی را جواب دادم و مثل همیشه با هم خوشی و بشی کردیم.بعد او به من گفت که حالش خوب نبوده و آن روز سر کار نرفته و بعد از من خواست که برای ظهر ناهار بخرم و بروم منزلش. من هم سریع از جا پریدم و به ساعتم نگاه کردم هنوز۲ ساعتی تا ظهر وقت داشتم سریع یک دوش گرفتم و رفتم جلوی مغازه پدرم بعد از سلام و علیک سرد و چند دقیقه ای معطل کردن، بدون اینکه متوجه بشود سوئیچ ماشین را از کشوی میزش و مقداری هم پول از دخل برداشتم و آرام از مغازه بیرون امدم وقتی پدرم متوجه بردن ماشین شد مدام به گوشی تلفنم زنگ زد اما من اعتنا نکردم.

سریع شماره نازیلا را گرفتم و پرسیدم که برای ناهار چه غذایی دوست دارد و جلوی یک رستوران شیک ترمز کردم ۲ پرس غذا به انتخاب او خریدم و سوار ماشین شده و به سمت خانه او به حرکت در آمدم.این اولین باری بود که نازیلا من را به خانه خودش دعوت می کرد وقتی رسیدم ، زنگ در را زدم و او هم بعد از اینکه مرا از آیفون تصویری اش دید در را باز کرد و من بدون اینکه بدانم وارد دامی که برایم پهن شده بود رفتم.

بعد از خوردن ناهار بود که فهمیدم نازیلا با دوربین از من فیلم گرفته وقتی فهمید که من متوجه دوربین شدم به سرعت دوربین را برداشت و به من گفت که قصد دارد این فیلم را برای خانواده ام بفرستد و از من تقاضای پول کرد من که تازه متوجه ماجرا شده بودم شروع به خواهش و التماس کردم ولی او روی حرف خود اصرار می کرد و تقاضای پول می کرد مبلغ هم آنقدر زیاد بود که حتی فکر آن را هم نمی توانستم بکنم دیدم خواهش و تمنای من راه به جایی نمی برد او هم به هیچ وجه حاضر نیست کوتاه بیاید به سمت او دویدم تا دوربین را بگیرم که شروع به داد و فریاد کرد.

من با عجله و با یک دست دهانش را گرفتم و با دست دیگر سعی کردم دوربین را بگیرم اما حریف او نشدم دوربین را رها کردم و با دستم گلویش را فشار دادم آنقدر ذهنم درگیر ماجرا بود که نفهمیدم چه می کنم،ناگهان رنگ نازیلا سیاه شد و دوربین از دستش به زمین افتاد و بعد نقش زمین شد .آنقدر این حادثه سریع رخداد که باورش برایم مشکل بود.تمام تنم داغ شد و عرق سردی روی پیشانیم نشست.سراسیمه دوربین را برداشتم و از نمایشگر آیفون کوچه را نگاه کردم ،کوچه خیلی شلوغ بود.فکری مثل برق از ذهنم گذشت.شروع به جمع کردن وسایل داخل خانه کردم طلاهای نازیلا را هم باز کردم و صحنه را مانند یک سرقت عادی جلوه دادم و بعد از اینکه کوچه خلوت شد آرام از خانه خارج شدم و فرار کردم.

پسر جوان به اینجا که رسید بغض گلویش ترکید و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:من گناه را دست کم گرفتم!آدم وقتی گناه کردن برایش مثل آب خوردن می شود،  نمی داند چه می کند یک روز کوله بار گناهانش، زندگیش را تباه خواهد کرد و من امروز نه تنها زندگیم را بلکه زندگی خانواده ام را نیز تباه کردم.#

نویسنده : سرگرد عزیزاله نورانی معاون اجتماعی فرماندهی انتظامی بانه

true
برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

true
true
true

true

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی